خاطرات تلخ
امروز رفتم بیمارستان پیش دکتر حسینی شیرخشک بگیرم
رسیدم تو بخش
دلم میخواست همون وسط بخش بشینم و گریه کنم
دست خودم نبود
بی اختیار اشک هام میومد
یاد عید افتادم یهو فیلمی جلو چشمام رد شد
یا روزهایی که باید خوب میبود
و
تلخ شد
سالی که من خیلی منتظرش بودم
خیلی
احساس میکردم
سال 92 آمدنش پایان همه نحسی هاس
که نشد
بدتر شد که یک درصد بهتر هم نشد
تو بیمارستان دکتر حسینی منو به خانمی معرفی کرد که بچش باید ازنظر تغذیه تقویت میشد
میگفت تو به آنیتا خوب رسیدگی کردی
رشدش خوب بوده با توجه به بیماری سختی که داشته
منم هرچه که میدانستم خالصانه گفتم
وسط حرف زدن با دکتر و پرسیدن سوال ها
یه ان یادم میرفت چه میخواهم بگویم و سکوت میکردم
دکتر گفت درکت میکنم
شرایط سختی داری
رسیدم اداره
تا سرمو گذاشتم رو میز
تا تونستم گریه کردم
انگار نمیتونستم ازجام بلند شم
خانم نیکخواه اصرار کرد با هم ناهار بخوریم
چند وقتی هست که هیچ اشتهایی ندارم
نمیخواستم بنویسم
اما باید خودم رو مجبور به تخلیه بکنم
دوست ندارم ذره ای این گریه ها و ناراحتی ها منو از آنیتا دور کنه
باید مادر باشم
هرکه مادر هست
میفهمه چی میکشم و چی میگم.
کاش هیچ بچه ای مریض نباشه.


خاطرات تلخ 